لطفا صبر كنيد!...


|
|
فارسی برای ویندوز ویستا سلام...
خسته نباشید خیلی وقته که به Vista اثاث کشی کردیم... به خاطر همین قرار دادن Farsi corrector Vista برای دانلود رو ضروری می دونم... لینک دانلود زبان فارسی به همراه کیبورد اصلاح شده برای ویستا
امیدوارم استفاده لازم رو ببرید... نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: سيستم عامل
|
آموزش فارسی کردن FaceBook چگونه فیس بوک را فارسی کنیم
فیس بوک بخشی دارد به نام translations که در آن می توانید زبان های مختلف را انتخاب کنید که زبان فارسی هم یکی ازآن ها است . با استفاده از این مسیر هم میتونید این کارو انجام بدید: Settings > Account Settings > Language > Translate Facebook با انتخاب زبان فارسی از منو فیسبوک شما فارسی میشه و گزینهای به شکل کره زمین به منوی status فیسبوک اضافه میشه که هم امکان عوض کردن زبان رو به سادگی فراهم میکنه و هم لینکهایی به بخشهای ترجمه و … داره. حاصل کار چیزی شبیه این میشه : خوب تا اینجا ما موفق شدیم فیس بوک را فارسی کنیم یه چرخی باهاش بزنید …… زیاد حال نمی کنید که اومده سمت راست یه جوری اره !! …. صبر کن عادت می کنی بهش ، و کم کم مثل من ازش خوشت می اید و شروع به فارسی کردنش می کنی
راه اول : بریم به این لینک بر روی آیکون کره زمین کلیک کنیم و روی لینک Go vote on translations کنیم
در این لینک شما می توانید به ترجمه ها امتیاز مثبت یا منفی بدید که حاصل این کار برای فیس بوک مهم است و از تعداد ارای آورده شده متوجه ترجمه صحیح ان جمله خواهد شد . ولی خوب ما را با سربرگ Untranslated کار داریم که جمله های ترجمه نشده در این بخش است .
ابتدا شما باید متن فارسی را بنویسید سپس روی لینک متن انگلیسی که در عکس هم مشخص شده است کلیک کنید تا در ادامه مطلب قرار گیرد . شما ابتدا متن فارسی را می نویسید سپس متن انگلیسی که در بین { } قرار گرفته است با توجه به جمله در ادامه متن فارسی قرار می دهید چون ممکن متن داخل { } در چند جای مختلف از متن استفاده شده باشد و شما به تناسب نیاز و به طرز صحیح حروف انگلیسی را داخل متن قرار دهید . سپس بر روی translation کلیک کنید .
سپس بر روی translation کلیک کنید .
کافی فقط روی لینک کلیک کنید در صفحه ایی می بینید زیر هر لینک یک خط آماده است که تمام این جملات قابل تغییر است چه فارسی چه انگلیسی ، این عمل با راست کیک کردن روی متن مورد نظر حاصل میشود ، مثلا در صفحه اول
همانطور که مشاهده می کنید کلمه Requests از قبل ترجمه شده است خوب ما از همین کلمه استفاده می کنیم سپس جمله داخل { } را نیز در ادامه متن قرار می دهیم تا حاصل کار به این شکل شود .
راه سوم : استفاده از صفحه Browse by Page
در این جا ما می توانیم آن صفحه ایی که می خواهیم ترجمه کنیم را کامل مشاهده کنیم برای مثال میریم به صفحه Welcome Page
به همین راحتی می توان شروع به فارسی کردن فیس بوک کرد در پایان امیدوارم از این مقاله حمایت شود تا هر چه سریعتر فیس بوک را به فارسی بازگردانیم منبع: وبلاگ صدای ایران نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر
|
نامهی چارلی چاپلین به پسرش طاها نامهی چارلی چاپلین به پسرش طاها
طاهای عزیزم، پسرم، همین چند سال پیش بود که روزنامهنگاری از سر بیکاری نامهای به اسم من برای خواهرت، جرالدین، نوشت و میبینم که این روزها همه آن را دست به دست میکنند و با اینکه بارها گفتند و نوشتند که حتی روح چارلی- یعنی من- از آن نامه خبر ندارد هنوز به اسم "نامهی چارلی به دخترش" معروف است. حالا که من- روح چارلی- ناگزیر از تحمل آن نامهی جعلی هستم بد نیست که نامهای هم برای تو بنویسم... پسرم، طاهای عزیزم، از پلههای نردبام موفقیت یکییکی و با حوصله بالا برو و به آنها که با آسانسور بالا میروند اعتنا نکن و با این فکر به خودت تسلا بده که حتی پدرت، چارلی بزرگ هم نتوانست دوپله یکی کند. بدان که من روزهای متمادی در تماشاخانههای خیابان شانزلیزه نمایش روحوضی بازی کردم تا نوبت به تئاترهای لالهزار رسید و بعد از آن بود که معروفترین دلقک تاریخ سینمای ایران شدم. طاهای عزیزم، پسرم، در این دو سالی که برای ادامه تحصیل ما را ترک کردهای جای خالیات در خانه محسوس است آنقدر که جرالدین میخواست آن را اجاره بدهد اما مادرت نگذاشت. خصوصاً مادرت و نیما خیلی دلتنگ تو هستند. من اما هربار که پای کامپیوتر مینشینم و چراغ یاهومسنجرت را روشن میبینم با آن علامتی که نشان میدهد نباید مزاحمت شد، خوشحال میشوم، فکر میکنم که هنوز در خانه هستی و این چراغ اتاقت است که روشن است. مثل همان وقتها که دیروقت به خانه میآمدم و چراغ اتاق تو و نیما را آن بالا روشن میدیدم و میفهمیدم که مشغول درس و مشقتان هستید و سالمید و... میدانم که برای درسهایت احساس مسئولیت میکنی و نگران درست خرج کردن پولی هستی که بیشتر با زحمت مادرت و بعد با دلقکبازیهای من برایت تهیه میکنیم اما این دلیل نمیشود که بیش از توانی که داری به روح و جسمت فشار بیاوری. من راضی نیستم اگر خودت را از خواب و خوراک و تفریحی که حق مسلم تو است محروم کنی تا تحصیلت زودتر تمام شود. من هم در نوجوانی درس خواندم و شبهای زیادی را تا صبح بیدار نشستم تا همانطور که خواستهی مادربزرگت بود بلافاصله به دانشگاه بروم و رفتم و همانجا فهمیدم که "عجله کار شیطونه" پس نزدیک به سه سال را در خانه به تفکر گذراندم تا روزی که خسته شدم و بیرون آمدم و در خیابان شانزلیزه با مادرت ازدواج کردم. میبینی که در بیکاری هم میتواند خیری باشد که بود. من و مادرت در هر شرایطی که باشیم پولی که برای تحصیل احتیاج داری تهیه خواهیم کرد چون تو را سالم و خوشحال میخواهیم. اگر قرار باشد درس خواندن علت بیماری و فشارهای روحی و جسمی برای تو بشود ترجیح میدهم که دوباره به لندن پیش خودم برگردی و اصلاً درس نخوانی. یک طاهای سالم و خوشحال و دیپلمه برای من بهتر از یک طاهای بیمار و نحیف و افسرده اما با تحصیلات عالی است. پسرم، طاهای عزیزم، شنیدهام که وقتی سوار تاکسی میشوی بر سر کرایه چانه میزنی. میدانم که معتقدی رانندگان تاکسی در مالزی انصافشان کم است و اگر بتوانند بیشتر از حقشان طلب میکنند اما فراموش نکن که آنها هم انسان هستند و برای تأمین روزی خانوادهشان کار میکنند. از هر سه فرانکی که برایت میفرستم دو فرانک را خودت خرج کن و یک فرانک را به راننده تاکسی بده و فراموش نکن که هرآن ممکن است پدرت، چارلی بزرگ، مجبور شود با مسافرکشی روزگار بگذراند. من هم روزی یکی از همانها خواهم بود. روزی که دور نیست. پس از احوال رانندگان تاکسی جویا شو و بگذار جیبت را خالی کنند چون جای دوری نمیرود. طاهای عزیزم، پسرم، هیچ کسی لیاقت دیدن ناخن پای تو را ندارد مگر آنکه قبلاً روحش را به تو نشان داده باشد یا تو ناخن پایت را گرفته باشی. ما در دورهای زندگی میکنیم که بوی بد پا بیماری عصر ماست و بوی ناخوش زیر بغل بیماری صبح ما. هرشب وقتی که به خانه میرسی اول جورابها و بعد پاهایت را خوب بشور و به موقع و مرتب ناخنهایت را بگیر و هر روز حمام بکن. شبیه به این توصیه را به خواهرت جرالدین هم کردهام و میدانم که خیلی تمیز شدهاست. فرزندم، طاها، خانوادهات را فراموش نکن. هیچ چیز در زندگی ارزش خانواده را ندارد و برایت باقی نمیماند. روابطت را با نیما، برادرت و جرالدین، خواهرت، محکم کن. به من و عمو آلبرت* و عمه ماری** نگاه کن که هنوز آنچنان به هم وابستهایم که هر سال در عید نوروز سر سفرهی هفتسین دکتر حسابی مینشینیم و به یکدیگر عیدی میدهیم. طاهای عزیزم، فرزندم، با همه مهربان باش اما به هر درخواستی پاسخ مثبت نده، گفتن "نه" را یاد بگیر. همیشه خودت باش و نگذار خوشآمد دیگران باعث تغییر شخصیتت بشود. در زندگی خلاق باش و خلاقانه زندگی کن. برای خلاق بودن لازم نیست کارهای عجیب بکنی فقط کافیست تا بیشتر از معمول به اطراف نگاه کنی و دنبال راه حلهای ساده و دیده نشده بگردی. گاهی اوقات راه حلهای مناسب از فرط سادگی به چشم نمیآیند مثلاً میدانستی که تا سالها بعد از ابداع بازی بسکتبال از سطلی به جای سبد استفاده میکردند که ته داشت و بعد از هر گل مجبور بودند تا برای بیرون آوردن توپ از سطل بالای چارپایه بروند؟! طاهای عزیزم، شنیدهام که گاهی برای گردش و تماشا به فروشگاههای بزرگ میروی. نگذار زرق و برق بوتیکها و مارکهای معروف فریفتهات کند. به یاد داشته باش که چارلی هیچوقت لباسی با مارک "گوچی" یا "هوگوباس" نپوشید و چیزی از دست نداد. قضاوت کن که کدام یک ضرر کردند؟ چارلی یا گوچی؟ چارلی یا هوگوباس؟ آیا شلوار وصلهدار من امروز گرانبهاتر از هر لباسی که در این بوتیکها فروخته میشود نیست؟ طاهای عزیزم، مواظب خودت باش... *** * آلبرت اینشتن **ماری کوری نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر
|
جملاتی از بزرگان در دنیای برنامه نویسی
منابع: http://stackoverflow.com/questions/58640/great-programming-quotes نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر
|
سخنان کوتاه ولی حکیمانه سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد.
پروردگارا با گمراهیها خواهیم رزمید , با آز و ستم خواهیم جنگید , بتخانه ها خواهیم برانداخت , و آن پشتیبانی و راهنماییهای توست که ما را فیروز خواهد گردانید. در دعا کردن باید مانند یک کودک باشی که شب به راحتی خوابش می برد چون مطمئن است که صبح چیزی را که از پدرش خواسته آماده است. (اسکاول شین) ای کاش به زمانی برمی گشتم که تنها اندوه من شکستن نوک مداد نقاشیم بود اعتبار کلمات به عمل و اقدام است
قانـــون دانــــه نگاهی به درخت سیب بیندازید. شاید پانصد سیب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد نه؟
اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می دهد. به ما می گوید: «اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند. پس اگر واقعاً می خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یکبار تلاش کنید.» از این مطلب می توان این نتایج را بدست آورد: - باید در بیست مصاحبه شرکت کنی تا یک شغل بدست بیاوری. - باید با چهل نفر مصاحبه کنی تا یک فرد مناسب استخدام کنی. - باید با پنجاه نفر صحبت کنی تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده ات را بفروشی. - باید با صد نفر آشنا شوی تا یک رفیق شفیق پیدا کنی. وقتی که «قانون دانه» را درک کنیم دیگر ناامید نمی شویم و به راحتی احساس شکست نمی کنیم. قوانین طبیعت را باید درک کرد و از آنها درس گرفت. در یک کلام: افراد موفق هر چه بیشتر شکست می خورند، دانه های بیشتری می کارند. نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر
|
چه کسی جای چه کسی نشسته؟ سلام...
قرار بود تا تاریخ۲۰خرداد ماه وب به روز نشود... ولی بعضی از مطالب بقدری مهم، جالب، پند آموز ، حکیمانه و با ارزش هستند که دیگه آدم صبرش لبریز میشه! پس اگه دیدید وب بروز شد نگید........ چه کسی جای چه کسی نشسته؟
می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست. جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد. جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست. کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست. با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.
خیلی زیبا بود! نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر
|
هدیه ای برای مادر هدیه ای برای مادر
چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن. اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ... دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده کرایه کردم که مادرم به سفر بره. چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه یچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه .. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن. پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم. مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم. ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم . نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر
|
نه ویژگی عجیب آلبرت اینشتین نه ویژگی عجیب آلبرت اینشتین
موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتن، که شما هیچ گاه آنان را نمی دانستید.همگی ما می دانیم که انیشتن این فرمول [e=mc2] را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چیز های کمی در مورد زندگی خصوصی اش می دانیم .
با این حال فقط او بود که آلبرت اینشتین شد! نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر
|
متنهای بسیار بسیار جالب اشکال اینجاست!
نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر
|
"##"مجانی"##" بله،داستان از این قرار است که یک روز عصر پسر کوچولوی ما پیش مادرش که در آشپزخانه سرگرم پخت و پز بود،رفت و نامه ای را که برایش نوشته بود به او داد.مادر، پس از خشک کردن دستهایش با پیش بند، نامه را خواند.مضمون نامه چنین بود:
برای اصلاح چمن 5 دلار برای مرتب کردن اتاقم در طول هفته 1 دلار برای رفتن به فروشگاه جهت خرید برای شما 50 سنت برای نگهداری از برادر کوچک به هنگام خرید شما 25 سنت برای خالی کردن ظرف آشغال 1 دلار برای دریافت برگ ((صد آفرین)) از معلم 5 دلار برای تمیز کردن حیاط و بیل زدن باغچه 2 دلار کل بدهی 75/14 دلار بقیه ماجرا از این قرار است که مادر به پسرش،که منتظر جواب ایستاده بود،نگاهی انداخت،و پسر، به نظر، در صدد خواندن افکار و خاطراتی بود که از ذهن مادر خطور میکرد.پس از لحظه ای،مادر قلم را برداشت،نامه ای را که پسرش نوشته بود برگرداند و مطالب زیر را روی آن نوشت: برای نه ماه حمل تو،توئی که در درون من رشد می کردی،مجانی. برای تمام آن شبهایی که کنار تو بیدار نشسته ام،زا تو پرستاری کرده ام و برای سلامتی ات دعا کرده ام، مجانی. برای تمام روزهای سخت، و اشکهایی که در سالیان دراز مسبب آنها بوده ای، مجانی. وقتی که همه ی اینها را روی هم جمع کنی،هزینه عشق و علاقه ی من به تو، مجانی. برای تمام شبهایی که سرشار از بیم و هراس بود؛و برای تمامی آن نگرانی هایی که می دانستم در سر راهمان خواهد بود، مجانی. برای اسباب بازیها،غذاها،لباسها، وحتی برای پاک کردن دماغت،پسرم، مجانی. بله، دوستان،وقتی که پسرک خواندن همه ی آن چیزهایی را که مادرش برایش نوشته بود،به پایان رساند،دانه های درشت اشک از گونه هایش پایین چکید.صاف در چشمان مادرش نگرسیت و گقت : (( مامان، باور کن دوستت دارم.)) و سپس قلم را به دست گرفت و با خطی درشت زیر دستخط مادرش نوشت: (( کل مبلغ دریافت شد.)) نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر
|
|
|