تبليغاتX
Learning&Downloadمرکز دانلود و آموزش فلش




فارسی برای ویندوز ویستا 

سلام...

خسته نباشید

خیلی وقته که به Vista اثاث کشی کردیم...

به خاطر همین قرار دادن Farsi corrector Vista برای دانلود رو ضروری می دونم...

لینک دانلود زبان فارسی  به همراه کیبورد اصلاح شده برای ویستا

 

امیدوارم استفاده لازم رو ببرید...

نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: سيستم عامل |


آموزش فارسی کردن FaceBook 

چگونه فیس بوک را فارسی کنیم

فیس بوک بخشی دارد به نام translations که در آن می توانید زبان های مختلف را انتخاب کنید که زبان فارسی هم یکی ازآن ها است .
اما برای استفاده از فیس‌بوک فارسی کافیه به بخش Translations مراجعه کرده و روی Allow کلیک کنید.در صفحه‌ای که باز میشه از منوی کرکره‌ایِ بخش Translation Links فارسی رو انتخاب کنید.

با استفاده از این مسیر هم می‌تونید این کارو انجام بدید:

Settings > Account Settings > Language > Translate Facebook

با انتخاب زبان فارسی از منو فیس‌بوک شما فارسی میشه و گزینه‌ای به شکل کره زمین به منوی status فیس‌بوک اضافه میشه که هم امکان عوض کردن زبان رو به سادگی فراهم می‌کنه و هم لینک‌هایی به بخش‌های ترجمه و … داره.

حاصل کار چیزی شبیه این میشه :

خوب تا اینجا ما موفق شدیم فیس بوک را فارسی کنیم یه چرخی باهاش بزنید …… زیاد حال نمی کنید که اومده سمت راست یه جوری اره !! …. صبر کن عادت می کنی بهش ، و کم کم مثل من ازش خوشت می اید و شروع به فارسی کردنش می کنی


خوب ما برای فارسی کردن چند راه داریم

راه اول : بریم به این لینک

بر روی آیکون کره زمین کلیک کنیم و روی لینک Go vote on translations  کنیم

در این لینک شما می توانید به ترجمه ها امتیاز مثبت یا منفی بدید که حاصل این کار برای فیس بوک مهم است و از تعداد ارای آورده شده متوجه ترجمه صحیح ان جمله خواهد شد .

ولی خوب ما را با سربرگ Untranslated کار داریم که جمله های ترجمه نشده در این بخش است .

ابتدا شما باید متن فارسی را بنویسید سپس روی لینک متن انگلیسی که در عکس هم مشخص شده است کلیک کنید تا در ادامه مطلب قرار گیرد .

شما ابتدا متن فارسی را می نویسید سپس متن انگلیسی که در بین { } قرار گرفته است با توجه به جمله در ادامه متن فارسی قرار می دهید چون ممکن متن داخل { } در چند جای مختلف از متن استفاده شده باشد و شما به تناسب نیاز و به طرز صحیح حروف انگلیسی را داخل متن قرار دهید .

سپس بر روی translation کلیک کنید .

سپس بر روی translation کلیک کنید .


راه دوم : استفاده از Turn on inline translating که با این ابزار شما می توانید به صورت زنده عمل ترجمه را انجام بدید . ( خودم از این ابزار بیشتر استفاده می کنم )

کافی فقط روی لینک کلیک کنید در صفحه ایی می بینید زیر هر لینک یک خط آماده است که تمام این جملات قابل تغییر است چه فارسی چه انگلیسی ، این عمل با راست کیک کردن روی متن مورد نظر حاصل میشود ، مثلا در صفحه اول

همانطور که مشاهده می کنید کلمه Requests از قبل ترجمه شده است خوب ما از همین کلمه استفاده می کنیم سپس جمله داخل { } را نیز در ادامه متن قرار می دهیم تا حاصل کار به این شکل شود .

راه سوم : استفاده از صفحه Browse by Page

در این جا ما می توانیم آن صفحه ایی که می خواهیم ترجمه کنیم را کامل مشاهده کنیم برای مثال میریم به صفحه Welcome Page

به همین راحتی می توان شروع به فارسی کردن فیس بوک کرد

در پایان امیدوارم از این مقاله حمایت شود تا هر چه سریعتر فیس بوک را به فارسی بازگردانیم

لینک دانلود مقاله: 250kb

منبع: وبلاگ صدای ایران

نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر |


نامه‌ی چارلی چاپلین به پسرش طاها 

نامه‌ی چارلی چاپلین به پسرش طاها

طاهای عزیزم، پسرم، همین چند سال پیش بود که روزنامه‌نگاری از سر بی‌کاری نامه‌ای به اسم من برای خواهرت، جرالدین، نوشت و می‌بینم که این روزها همه آن را دست به دست می‌کنند و با این‌که بارها گفتند و نوشتند که حتی روح چارلی- یعنی من- از آن نامه خبر ندارد هنوز به اسم "نامه‌ی چارلی به دخترش" معروف است. حالا که من- روح چارلی- ناگزیر از تحمل آن نامه‌ی جعلی هستم بد نیست که نامه‌ای هم برای تو بنویسم...

پسرم، طاهای عزیزم، از پله‌های نردبام موفقیت یکی‌یکی و با حوصله بالا برو و به آن‌ها که با آسانسور بالا می‌روند اعتنا نکن و با این فکر به خودت تسلا بده که حتی پدرت، چارلی بزرگ هم نتوانست دوپله یکی کند. بدان که من روزهای متمادی در تماشاخانه‌های خیابان شانزلیزه نمایش روحوضی بازی کردم تا نوبت به تئاترهای لاله‌زار رسید و بعد از آن بود که معروف‌ترین دلقک تاریخ سینمای ایران شدم.

طاهای عزیزم، پسرم، در این دو سالی که برای ادامه تحصیل ما را ترک کرده‌ای جای خالی‌ات در خانه محسوس است آنقدر که جرالدین می‌خواست آن را اجاره بدهد اما مادرت نگذاشت. خصوصاً مادرت و نیما خیلی دلتنگ تو هستند. من اما هربار که پای کامپیوتر می‌نشینم و چراغ یاهومسنجرت را روشن می‌بینم با آن علامتی که نشان می‌دهد نباید مزاحمت شد، خوش‌حال می‌شوم، فکر می‌کنم که هنوز در خانه هستی و این چراغ اتاقت است که روشن است. مثل همان وقت‌ها که دیروقت به خانه می‌آمدم و چراغ اتاق تو و نیما را آن بالا روشن می‌دیدم و می‌فهمیدم که مشغول درس و مشق‌تان هستید و سالمید و...

می‌دانم که برای درس‌هایت احساس مسئولیت می‌کنی و نگران درست خرج کردن پولی هستی که بیشتر با زحمت مادرت و بعد با دلقک‌بازی‌های من برایت تهیه می‌کنیم اما این دلیل نمی‌شود که بیش از توانی که داری به روح و جسمت فشار بیاوری. من راضی نیستم اگر خودت را از خواب و خوراک و تفریحی که حق مسلم تو است محروم کنی تا تحصیلت زودتر تمام شود. من هم در نوجوانی درس خواندم و شب‌های زیادی را تا صبح بیدار نشستم تا همان‌طور که خواسته‌ی مادربزرگت بود بلافاصله به دانشگاه بروم و رفتم و همان‌جا فهمیدم که "عجله کار شیطونه" پس نزدیک به سه سال را در خانه به تفکر گذراندم تا روزی که خسته شدم و بیرون آمدم و در خیابان شانزلیزه با مادرت ازدواج کردم. می‌بینی که در بیکاری هم می‌تواند خیری باشد که بود. من و مادرت در هر شرایطی که باشیم پولی که برای تحصیل احتیاج داری تهیه خواهیم کرد چون تو را سالم و خوش‌حال می‌خواهیم. اگر قرار باشد درس خواندن علت بیماری و فشارهای روحی و جسمی برای تو بشود ترجیح می‌دهم که دوباره به لندن پیش خودم برگردی و اصلاً درس نخوانی. یک طاهای سالم و خوشحال و دیپلمه برای من بهتر از یک طاهای بیمار و نحیف و افسرده اما با تحصیلات عالی است.

پسرم، طاهای عزیزم، شنیده‌ام که وقتی سوار تاکسی می‌شوی بر سر کرایه چانه می‌زنی. می‌دانم که معتقدی رانندگان تاکسی در مالزی انصاف‌شان کم است و اگر بتوانند بیشتر از حق‌شان طلب می‌کنند اما فراموش نکن که آن‌ها هم انسان هستند و برای تأمین روزی خانواده‌شان کار می‌کنند. از هر سه فرانکی که برایت می‌فرستم دو فرانک را خودت خرج کن و یک فرانک را به راننده تاکسی بده و فراموش نکن که هرآن ممکن است پدرت، چارلی بزرگ، مجبور شود با مسافرکشی روزگار بگذراند. من هم روزی یکی از همان‌ها خواهم بود. روزی که دور نیست. پس از احوال رانندگان تاکسی جویا شو و بگذار جیبت را خالی کنند چون جای دوری نمی‌رود.

طاهای عزیزم، پسرم، هیچ کسی لیاقت دیدن ناخن پای تو را ندارد مگر آن‌که قبلاً روحش را به تو نشان داده باشد یا تو ناخن پایت را گرفته باشی. ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که بوی بد پا بیماری عصر ماست و بوی ناخوش زیر بغل بیماری صبح ما. هرشب وقتی که به خانه می‌رسی اول جوراب‌ها و بعد پاهایت را خوب بشور و به موقع و مرتب ناخن‌هایت را بگیر و هر روز حمام بکن. شبیه به این توصیه را به خواهرت جرالدین هم کرده‌ام و می‌دانم که خیلی تمیز شده‌است.

فرزندم، طاها، خانواده‌ات را فراموش نکن. هیچ چیز در زندگی ارزش خانواده را ندارد و برایت باقی نمی‌ماند. روابطت را با نیما، برادرت و جرالدین، خواهرت، محکم کن. به من و عمو آلبرت* و عمه ماری** نگاه کن که هنوز آن‌چنان به هم وابسته‌ایم که هر سال در عید نوروز سر سفره‌ی هفت‌سین دکتر حسابی می‌نشینیم و به یکدیگر عیدی می‌دهیم.

طاهای عزیزم، فرزندم، با همه مهربان باش اما به هر درخواستی پاسخ مثبت نده، گفتن "نه" را یاد بگیر. همیشه خودت باش و نگذار خوش‌آمد دیگران باعث تغییر شخصیتت بشود. در زندگی خلاق باش و خلاقانه زندگی کن. برای خلاق بودن لازم نیست کارهای عجیب بکنی فقط کافیست تا بیشتر از معمول به اطراف نگاه کنی و دنبال راه حل‌های ساده و دیده نشده بگردی. گاهی اوقات راه حل‌های مناسب از فرط سادگی به چشم نمی‌آیند مثلاً می‌دانستی که تا سال‌ها بعد از ابداع بازی بسکتبال از سطلی به جای سبد استفاده می‌کردند که ته داشت و بعد از هر گل مجبور بودند تا برای بیرون آوردن توپ از سطل بالای چارپایه بروند؟!

طاهای عزیزم، شنیده‌ام که گاهی برای گردش و تماشا به فروشگاه‌های بزرگ می‌روی. نگذار زرق و برق بوتیک‌ها و مارک‌های معروف فریفته‌ات کند. به یاد داشته باش که چارلی هیچ‌وقت لباسی با مارک "گوچی" یا "هوگوباس" نپوشید و چیزی از دست نداد. قضاوت کن که کدام یک ضرر کردند؟ چارلی یا گوچی؟ چارلی یا هوگوباس؟ آیا شلوار وصله‌دار من امروز گران‌بهاتر از هر لباسی که در این بوتیک‌ها فروخته می‌شود نیست؟

طاهای عزیزم، مواظب خودت باش...

***

* آلبرت اینشتن

**ماری کوری

منبع

نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر |


جملاتی از بزرگان در دنیای برنامه نویسی 

  • دیباگ کردن یک کد چندین مرتبه از نوشتن آن سخت‌تر است. بنابراین اگر کد اولیه خود را بسیار هوشمندانه بنویسید، جهت دیباگ کردن آن به اندازه‌ی کافی باهوش نخواهید بود! (Brian Kernighan)
  • تنها دو نوع زبان برنامه نویسی وجود دارد: آنهایی که برنامه نویس‌ها از آن شکایت دارند و آن‌هایی که اصلا مورد استفاده قرار نمی‌گیرند! (Bjarne Stroustrup)
  • هر کسی می‌تواند کدی بنویسد که یک کامپیوتر آن‌را درک کند. یک برنامه نویس خوب کدی را می‌نویسد که برای سایر همکارانش قابل درک باشد. (Martin Fowler)
  • اندازه‌گیری درصد پیشرفت یک پروژه برنامه نویسی با شمارش تعداد سطرهای کدهای آن همانند اندازه گیری درصد پیشرفت ساخت یک هواپیما از طریق وزن کردن آن است! (Bill Gates)
  • برنامه نویسی سطح پایین (Low-level) روح برنامه نویس‌ها را جلا می‌بخشد! (John Carmack, ID software)
  • بزرگی واقعی با اندازه گیری مقدار آزادی که به دیگران عطا می‌کنید، سنجیده می‌شود و نه به اینکه چگونه دیگران را وادار می‌کنید تا آنچه را که مد نظر شما است اجرا کنند. (Larry Wall)
  • هیچگاه از gets و sprintf استفاده نکنید، در غیر اینصورت شیاطین به زودی به سراغ شما خواهند آمد! (FreeBSD Secure Programming Guidelines)
  • صحبت کردن ساده است. کدت رو نشون بده! (Linus Torvalds)
  • علوم رایانه هیچگاه شخصی را تبدیل به یک برنامه نویس خوب نمی‌کنند همانطور که مطالعه در مورد رنگ‌ها و قلم‌ها شما را تبدیل به یک نقاش خوب نمی‌کند. (Eric Raymond)
  • برنامه نویسی مانند س.ک.س است. یک اشتباه و سپس تحمل کردن و پشتیبانی آن تا آخر عمر! (Michael Sinz)
  • هیچ برنامه‌ای تا زمانیکه آخرین یوزر آن بمیرد به پایان نخواهد رسید! (از یک گروه پشتیبانی نرم افزار ناشناس!)
  • برنامه نویس‌های C هرگز نخواهند مرد. آن‌ها فقط تبدیل به void خواهند شد. (ناشناس)
    پایان دنیای یونیکس 2 به توان 32 ثانیه پس از اول ژانویه 1970 است! (ناشناس)
  • زمانی‌ که کد می‌نویسید فرض کنید شخصی که قرار است در آینده از کدهای شما نگهداری کند یک دیوانه‌ی زنجیری است که آدرس خانه‌ی شما را می‌داند! (Rick Osborne)
  • سادگی یک برنامه یکی از شرایط قابل اطمینان بودن آن است. (Edsger Dijkstra)
  • یونیکس سیستم عامل ساده‌ای است، اما شما باید فرد باهوشی باشید تا بتوانید این سادگی را درک کنید! (Dennis Ritchie)
  • اگر به کامپایلر دروغ بگوئید او بعدا انتقام خواهد گرفت! (Henry Spencere)
  • پرل تنها زبان برنامه نویسی است که پیش و پس از رمزنگاری RSA به یک شکل به نظر می‌رسد! (Keith Bostic)
  • تنها دو صنعت هستند که به مصرف کنندگان خود "کاربر" می‌گویند: صنعت کامپیوتر و تجارت مواد مخدر! (ناشناس)

منابع:

http://stackoverflow.com/questions/58640/great-programming-quotes
http://www.devtopics.com/101-more-great-computer-quotes
http://vahidnasiri.blogspot.com/2009/02/blog-post.html?showComment=1233570960000
http://www.pc7s.com/forum

نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر |


سخنان کوتاه ولی حکیمانه 

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد.


تاریک ترین لحظه ها می تواند بذر روشن ترین فرداها را در خود داشته باشد ( لبرستام)


از نظر آنان که پرواز نمی دانند، هرچقدر که اوج بگیری کوچکتر به نظر می رسی...

پروردگارا با گمراهیها خواهیم رزمید , با آز و ستم خواهیم جنگید , بتخانه ها خواهیم برانداخت , و آن پشتیبانی و راهنماییهای توست که ما را فیروز خواهد گردانید.

در دعا کردن باید مانند یک کودک باشی که شب به راحتی خوابش می برد چون مطمئن است که صبح چیزی را که از پدرش خواسته آماده است. (اسکاول شین)

ای کاش به زمانی برمی گشتم که تنها اندوه من شکستن نوک مداد نقاشیم بود

اعتبار کلمات به عمل و اقدام است


قانـــون دانــــه

نگاهی به درخت سیب بیندازید. شاید پانصد سیب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد نه؟


ممکن است بپرسیم «چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود؟»

اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می دهد. به ما می گوید: «اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند.

پس اگر واقعاً می خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یکبار تلاش کنید.»

از این مطلب می توان این نتایج را بدست آورد:

- باید در بیست مصاحبه شرکت کنی تا یک شغل بدست بیاوری.

- باید با چهل نفر مصاحبه کنی تا یک فرد مناسب استخدام کنی.

- باید با پنجاه نفر صحبت کنی تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده ات را بفروشی.

- باید با صد نفر آشنا شوی تا یک رفیق شفیق پیدا کنی.

وقتی که «قانون دانه» را درک کنیم دیگر ناامید نمی شویم و به راحتی احساس شکست نمی کنیم.

قوانین طبیعت را باید درک کرد و از آنها درس گرفت.

در یک کلام: افراد موفق هر چه بیشتر شکست می خورند، دانه های بیشتری می کارند.

نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر |


چه کسی جای چه کسی نشسته؟ 

سلام...

قرار بود تا تاریخ۲۰خرداد ماه وب به روز نشود...

ولی بعضی از مطالب بقدری مهم، جالب، پند آموز ، حکیمانه و با ارزش هستند که دیگه آدم صبرش لبریز میشه! پس اگه دیدید وب بروز شد نگید........

چه کسی جای چه کسی نشسته؟

دکتر مصدق

 می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.

جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.

با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.


خیلی زیبا بود!

نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر |


هدیه ای برای مادر 

هدیه ای برای مادر

مادر

چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.

اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ...

دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم.

سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده کرایه کردم که مادرم به سفر بره.

چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه یچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه .. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.

پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.

مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.

 ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم

ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم .

نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر |


نه ویژگی عجیب آلبرت اینشتین 

نه ویژگی عجیب آلبرت اینشتین

موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتن، که شما هیچ گاه آنان را نمی دانستید.همگی ما می دانیم که انیشتن این فرمول [e=mc2] را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چیز های کمی در مورد زندگی خصوصی اش می دانیم .


او با سر بزرگ متولد شد :
وقتی انیشتن به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی که مادر وی تصور می کرد، فرزندش ناقص است،اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه های طبیعی بازگشت .
 
اوخیلی دیر زبان باز کرد:
یکی دیگر از مشهورترین جنبه‌های کودکی اینشتین این است که او خیلی دیرتر از بچه‌های معمولی صحبت کردن را آغاز کرد.. طبق ادعای خود اینشتین، او تا سن سه سالگی حرف زدن را آغاز نکرده بود و بعد از آن هم حتی تا سنین بالاتر از نه سالگی به سختی صحبت می‌کرد. به دلیل پیشرفت کند کلامی اینشتین، و گرایش او به بی‌توجهی به هر موضوعی که در مدرسه برایش خسته کننده بود و در مقابل توجه صرف او به مواردی که برایش جالب بودند باعث شده بود که برخی همچون خدمه منزل اینشتین او را کند ذهن بدانند. البته در زندگی اینشتین، این اولین و آخرین باری نبود که چنین انگ‌ها و نظرات آسیب شناسانه‌ای به او نسبت داده می‌شد.
 
حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود نبود :
 مطمئنا انیشتن می توانسته کتابهای مملو از فرمول و قوانین را حفظ کند،اما برای به یاد آوری چیز های معمولی واقعا حافظه ضعیفی داشته است. او یکی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموشکاری، مختص دانستن آن [تولد ]برای بچه های کوچک بود.یا بطور مثال انیشتین سرعت صوت را از حفظ نمیدانست و وقتی از وی دراین مورد سوال میکردند میگفت اینها چیزهایی است که همه آنرا میدانند پس من وقتم را برای دانستن آنها تلف نمیکنم!
 
او ازداستانهای علمی-تخیلی متنفر بود :
انیشتن از داستانهای تخیلی بیزار بود. زیرا که احساس می کرد ،آنها باعث تغییر درک عامه مردم ازعلم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیز هایی که حقیقتا نمی توانند اتفاق بیفتند میدهد.
به بیان او "من هرگزدر مورد آینده فکر نمی کنم،زیراکه آن به زودی می آید. به این دلیل او احساس می کرد کسانی که بطور مثال بشقاب پرنده ها را می بینّند باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند..
 
او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد:
درسال 1895 در سن 17 سالگی،انیشتن که قطعا یکی از بزرگترین نوابغی است،که تا کنون متولد شده،در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنیک سوییس رد شد.
در واقع او بخش علوم وریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده، مثل تاریخ و جغرافی رد شد.وقتی که بعدها از او در این رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بی نهایت کسل کننده بودند، و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود آحساس نمی کرد.
علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت :
انیشتن در سنین جوانی یافته بود که شصت پا باعث ایجاد سوراخ در جوراب می شود.سپس تصمیم گرفت که دیگر جوراب به پا نکند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس نمی پوشید، او عقیده داشت یا مردم اورا می شناسند و یا نمی شناسند.پس این مورد قبول واقع شدن[آن هم از روی پوشش] چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟
 
او فقط یکبار رانندگی کرد :
انیشتن برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمینان اش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین اورا هدایت می کرد، بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان،شنوندگان حضور داشت.
انیشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، بطور دقیقی آنها را حفظ می کرد.
یک روز انیشتن در حالی که در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشین پرسید:چه کسی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتن سخنرانی کند،سپس انیشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود.انیشتن تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد.
او قبول کرد، اماکمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسیده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتن درست از آب در آمد.دانشجویان در پایان سخنرانی انیتشن جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.
در این حین راننده باهوش گفت "سوالات بقدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ گوید"سپس انیشتن از میان حضار برخواست وبه راحتی به سوالات پاسخ داد،به حدی که باعث شگفتی حضار شد.
الهام گر او یک قطب نما بود :
انیشتن در سنین نوجوانی یک قطب نمابه عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت کرده بود.
وقتی که او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی می کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام این کار بسیار شگفت زده شد.بنابر این تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت را درک کند .
 
راز نهفته در نبوغ او :
بعد از مرگ انیشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقیقات برداشته شد.
اما اینکار بصورت غیر قانونی انجام شد.بعدها پسر انیشتن به او اجازه تحقیقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروی تکه هایی از مغز انیشتن را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از این مطالعات دریافت می شود که مغز انیشتن در مقایسه با میانگین متوسط انسانها،مقدار بسیار زیادی سلولهای گلیال که مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنین مغز انیشتن مقدار کمی چین خوردگی حقیقی موسوم به شیار سیلویوس داشته، که این مسئله امکان ارتباط آسان تر سلولهای عصبی را بایکدیگر فراهم می سازد.
علاوه بر اینها مغز او دارای تراکم و چگالی زیادی بوده است و همینطور قطعه آهیانه پایینی دارای توانایی همکاری بیشتر با بخش تجزیه و تحلیل ریاضیات است.

با این حال فقط او بود که آلبرت اینشتین شد!

نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر |


متنهای بسیار بسیار جالب 

اشکال اینجاست!


مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از 30 سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با او تماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند.


بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این امر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: «اشکال اینجاست!»


آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را 50000 دلار معرفی می کند. حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد: «بابت یک قطعه گچ: 1 دلار و بابت دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: 49999 دلار»


  


سه قطعه معیوب در هر 10000 قطعه


درباره کیفیت محصولات و استانداردهای کیفیت در ژاپن بسیار شنیده اید. این داستان هم که در مورد شرکت آی بی ام اتفاق افتاده در نوع خود شنیدنی است. چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر 10000 قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون «مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را هم ساختیم. امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.»


 


ارزیابی خود


پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.


پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»


زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»


پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»


زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.


پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.


پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»


پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»


 


مار را چگونه باید نوشت؟


روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.


شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»


معلم نوشت: مار


نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید.


و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟


مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.


شرح حکایت


اگر می خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه کنیم بهتر است با زبان، رویکرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار کنیم. همیشه نمی توانیم با اصول و چارچوب فکری خود دیگران را مدیریت کنیم. باید افکار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کرد و به آنها داد.


  


آیا نقطه ضعف می تواند نقطه قوت باشد؟


کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار میشود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد. سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی.

نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر |


"##"مجانی"##" 

بله،داستان از این قرار است که یک روز عصر پسر کوچولوی ما پیش مادرش که در آشپزخانه سرگرم پخت و پز بود،رفت و نامه ای را که برایش نوشته بود به او داد.مادر، پس از خشک کردن دستهایش با پیش بند، نامه را خواند.مضمون نامه چنین بود:
برای اصلاح چمن 5 دلار
برای مرتب کردن اتاقم در طول هفته 1 دلار
برای رفتن به فروشگاه جهت خرید برای شما 50 سنت
برای نگهداری از برادر کوچک به هنگام خرید شما 25 سنت
برای خالی کردن ظرف آشغال 1 دلار
برای دریافت برگ ((صد آفرین)) از معلم 5 دلار
برای تمیز کردن حیاط و بیل زدن باغچه 2 دلار
کل بدهی 75/14 دلار
بقیه ماجرا از این قرار است که مادر به پسرش،که منتظر جواب ایستاده بود،نگاهی انداخت،و پسر، به نظر، در صدد خواندن افکار و خاطراتی بود که از ذهن مادر خطور میکرد.پس از لحظه ای،مادر قلم را برداشت،نامه ای را که پسرش نوشته بود برگرداند و مطالب زیر را روی آن نوشت:
برای نه ماه حمل تو،توئی که در درون من رشد می کردی،مجانی.
برای تمام آن شبهایی که کنار تو بیدار نشسته ام،زا تو پرستاری کرده ام و برای سلامتی ات دعا کرده ام، مجانی.
برای تمام روزهای سخت، و اشکهایی که در سالیان دراز مسبب آنها بوده ای، مجانی.
وقتی که همه ی اینها را روی هم جمع کنی،هزینه عشق و علاقه ی من به تو، مجانی.
برای تمام شبهایی که سرشار از بیم و هراس بود؛و برای تمامی آن نگرانی هایی که می دانستم در سر راهمان خواهد بود، مجانی.
برای اسباب بازیها،غذاها،لباسها، وحتی برای پاک کردن دماغت،پسرم، مجانی.
بله، دوستان،وقتی که پسرک خواندن همه ی آن چیزهایی را که مادرش برایش نوشته بود،به پایان رساند،دانه های درشت اشک از گونه هایش پایین چکید.صاف در چشمان مادرش نگرسیت و گقت : (( مامان، باور کن دوستت دارم.)) و سپس قلم را به دست گرفت و با خطی درشت زیر دستخط مادرش نوشت: (( کل مبلغ دریافت شد.))
نوشته شده توسط محمد حسین مجتهدی | لينک ثابت | موضوع: ادبيات فارسي+شعر |




 
Copyright © 2000-2020 by MHM5000
Designed by M.H. Mojtahedi || MHM Site Designer
PoWered By: P30DC||PC7||P30WorlD||Pc-Flash ||XeXample